یادمان شهید سیّد جواد موسوی

نامه ارسالی برای شهید سید جواد موسوی از طرف عباس پاسدار از تهران

بسم الله الرحمن الرحيم

 در صحنه حيات و جهان آفرينش ، چهره هاي درخشاني تابيدند و با گام هاي استوار و پولادين خود در فضاي لايتناهي هستي گام برداشته ، با قلبي مطمئن و عزمي استوار در لابلاي تضاد هستي با گذر از همه دوئيت ها و رنگ ها در حمايت حق ، جلاي تازه اي بخود گرفتند. از يار سخن گفتند و زمانه را از ياد يار خود پر كردند ، از همه گذشتند و به جز معشوق به چيزي توجه نكردند. بيانشان از حق ، زندگيشان مالامال از عشق وي ، پويندگي و دلدادگي سراسر هستيشان را احاطه كرده و جز معشوق از چيزي ياد نمي كردند.

 بايد رمز اين گونه طالب و مطلوب و عاشق و معشوق را در شعر زير جٌست كه : كسي كه جان و جهان داد عشق او بخريد وقوف يافت زسود و زيان مكتب ما چه مهر بود كه بسرشت دوست در گل ما چه گنج بود كه بنهاد يـار در دل ما آري از دلداده اي ياد مي كنم كه با ياد معشوق مي زيسته و درميان مردان خدا بي همتاست.

او سيد جواد آقاي موسوي يكي از جوانان عزيز شهيدي است كه لوح دلش از ياد يار نقش بسته بود ، محبوب خاص و عام و پير و جوان ، او داراي ضميري آگاه ، قلبي مطمئن و ايماني خالص بود ، عزمي استوار ، روحي ملكوتي كه شهره اش همه جاگير شده است. "بنده از باب اتفاق به مغازه اي رفتم كه عكس اين عزيز آن جا بود ، پس از لحظه اي احساس كردم سال هاست كه او را مي شناسم و از روح بزرگ و ملكوتي او استمداد طلبيدم و احساس آرامش كردم" همه اين عوامل به خاطر شيدايي و بي خودي و سرمستي او به معبودش بوده كه انسان را بخود جذب مي نمايد.

 من شايسته آن نيستم كه از اين جوان بزرگ و شخصيت عظيم سخن بگويم و از روح ملكوتي اش مي خواهم لياقت دوستي و عشق ورزيدن به او را داشته باشم ، چون در اين مدت كوتاه چند روزه كه از طرق مختلف با خصوصيات او آشنا شدم ، احساس مي كنم وقتي با عكس او حرف مي زنم حالت هاي چهره او عوض مي شود ومرا مجذوب خودش نموده است. در پايان حرف دلم با او اينست كه: به هر چه مي نگرم صورت تو مي بينم از اين ميان همه در چشم من تو مي آيي. درود بي پايان و رحمت بي حد خداوند تبارك و تعالي نثار او باد. والسلام علي من اتبع الهٌدي و خالف الهوي و الحمدلله رب العالمين.

با کلیک بر روی 1+ ما را حمایت کنید